جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 4 روز سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

51-عروسی و عکس های عروسی قسمت2

1391/12/29 13:25
نویسنده : 💚رستا💙
12,003 بازدید
اشتراک گذاری

سلام ای زیباترین سر آغاز مادر شدن!
شمارش معکوس سال جدید به ۲ رسید و من هر روز بیشتر از قبل هیجان زده تر و شادترم .....
با شوشو صحبت کردم ، و رادینمون قراره که فردا حرکت کنه!!!
فردا عصری میرسه تهران!!
خدایا خودت و تمام نعماتت رو شاکرم ، امسال پای سفره ی هفتسین جم همه ی اعزای خونمون جمعه و فقط جای زانیرام خالیه.....
بگذریم.....
میخوام پست عروسی رو کامل کنم و امروز آخرین بخشش رو بزارم!!!
قبلش از ته دلم و از صمیم قلبم میخوام که همه عاشقا به عشقشون برسن ......
الاهی آمین!

این عکسی که اینجا گذاشتم عکس باباته شب خواستگاری، وقتی که به خاطر من بلیط گرفت اومد ایران ، بلافاصله خودش رفت و مامان بابا و مادر بزرگ پدربزرگشو از کردستان اورد تهران ، و اومدن خواستگاری ،
عکس تو آسانسور واحد ما موقع ی برگشت و اتمام مراسم با موبایل زانیار ، همون موقع ای که از خوشحالی دور از چشم همه پریدم بغلش و اشکام داشت از شوق جاری میشد ، همون وقتی که بهم گفت:
 

مرده و قولش!!! الوعده وفا!!!

خدایا من اونشب چه حالی داشتم خدا!!!
.
.
اگه پسمل شدی دوست دارم تا این اخلاقت عین بابات باشه .....آره...... مردونگی و همین قولاش و وعده هاش!!!!

 

 

-------------------------------------------------------------------------------------

داستان شب اول ازدواج!

 


تمام خرج و مخارج عروسیمون با خونواده ی من و شوشو بود ، البته بیشتر خونواده ی من!!!
از جفتشون صمیمانه ممنونم و امیدوارم که هم من و هم زانیار ی روزی بتونیم محبت هاشونو جبران کنیم...
جشن عروسیمون تو ی تالار و توی تهران برگزار شد.... خیلیا نتونستن بیان .... در arz  یک هفته تمام کارای عروسی رو روبه راه کردیم و انقدر هول هولکی بود و دیر به همه خبر دادیم که اینجوری شد...
نصف فامیلای بابای من که بیشترشون شمالی هستن نتونستن از شمال  بیان و تعدادی از فامیلای زانیار که کردستان و جاهای دور زندگی میکردن...
اما با این همه بازم خیلیا اومده بودن و واقعا خوش گذشت ، همه چی عالی بود،، کار تزیینات جشن ،غذا ها ، مهمونا حتا آب و هوا که باهامون همراهی کرد و نه بارونی بود نه برفی!!
من به خاطر اینکه تقریبا اوائل بارداریم بود حالم چندان میزون نبود... زیاد آرایش نکرده بودم چون برای نینی ضرر داشت اما با این حال دست خانم آرایشگر درد نکنه با وجود اون همه مراعات باز هم خیلی خوب درستم کرد!!
(آرایشگاه ملینا رفتم تو شهرک غرب)
زانیار اما اون شب از همه خوشحالتر بود ، با همشهریهای کردشون یه رقص کردی فوقولاده زیبا کردن و از اول تا آخر مجلس مشغول بودن!! فیلمشو بعدا نشونت میدم!
من تا ساعت ۱۲ خوب بودم ، زیاد سعی میکردم نرم برای رقص  اما صدای موزیک که خیلی زیاد بود آزارم میداد و همش سرگیجه داشتم!! خداروشکر اونمقه هنوز حالت تحوع و ویار نیومده بود!!
از ۱۲ شب به بعد حالم خیلی بد شد و انقدر خسته و خب آلود بودم و سرگیجه داشتم که حد نداشت یکی ۲بار وسط سالن سرم گیج رفت اما زانیارم خیلی هوامو داشت....
ساعت ۲ به زور همه ی فامیلا رفتن و من و شوشو موندیم و خونواده هامون ...
چون از خودمون خونه نداشتیم قرار بر این بود که بریم هتل و ۲ شب هتل رزرو داشتیم...اما بابام اصلا دلش نمیومد که بزاره منو زانیار بریم.... هیچوقت یادم نمیره که چقدر moatalemun  کرد ، ۲ ساعت مشغول حرف زدن با زانیار بود که: من دخترم اینجوری، اونجوری، حواسم به هم چیز هست ووای به حالت .....
الاهی قربون بابام برم که دخترش انقدر واسش مهمه ....اما من اون لحظه حاضر بودم که همه چیزمو بدم که به ی تخت خواب و پتو برسم ، انقدر خسته و گیج بودم که یکی نمیدونست فکر میکرد قله ی اورست رو فتح کردم ، این خستگی و سر گیجه ی شدید هم از avarez  حاملگی بود....
خلاصه با بابیت رفتیم هتل و یه اتاق خوشملی واسه اولین شب ازدواجمون تزیین کرده بودن  که حد نداشت!!
آدم دلش میخواست تا خود صبح بیدار بمونه!! زانیار خیلی شارژ بود و از اونهمه رقص کردی و غزا  و نوشیدنی حسابی قبراق بود و من بر عکس اون چشمامو تو ماشین به زحمت باز نگه میداشتم،
من اول از همه رفتم دستشویی و ارایشامو پاک کردم  ،تقریبا تا ساعت ۲ و نیم ۳ باهم حرف زدیم و یکم خندیدیم، تا اینکه زانیار رفت تا ی آبی به دست صورتش بزنه ، یادم نیست که دقیقا چقدر تو دستشویی بود اما من همونجوری که با لباس عروس رو تخت نشسته بودم چشمم حسابی سنگین بود... همونجوری سرمو گذاشتم رو بالش و دیگه نفهمیدم چی شد....
باقیشو  زانیار واسم تعریف کرد که وقتی اومد بیرون دید بنده به صورت اریب دراز به دراز افتادم رو تخت با همون تور بلند و لباس پفپفی و دارم ۷ تا پادشاه رو خواب میبینم ، بیچاره اول اومد بالای سرم فکر کرد خودمو به خواب زدم دید نه بابا قشنگ رفتم تو خواب ناز و اونم چون حامله بودم دلش به حالم سوخت و بیدارم نکرد و چون کل تخت رو گرفته بودم شب رفت رو زمین خوابید!! الاهی ، قلبون شوشوی از خود گذشتم برم!! این هم قصه ی شب اول ازدواج ما!!!
بیچاره مامان من و مامان اون که صبح اومدن دنبالمون وقتی منو و زانیار رو تو همون لباسی دیشب دیدن داشتن شاخ در میووردن!!
اینم ی مدلش بود دیگه!!!

 

--------------------------------------------------------------------------------------

 

بعدش رفتیم برای حناباندون ، باز هم دست همه ی کسایی که کلی بهمون لطف کردن درد نکنه....
این هم عکسای حناباندون:

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------


و در آخر این هم عکس نینی آیندمون اگه ی دخملی ناز بشه!!!
خیلی این عکس ناز رو دوست دارم!!

پسندها (1)

نظرات (9)

مامان محمد و ساقی
29 اسفند 91 0:55
سلام.خوبین؟
تو قسمت نی نی گپ اتفاقی دیدمتون.چند تا از پست هاتون رو خوندم.امیدوارم خوشبخت باشین.و نی نی تو راهیتون هم سلامت باشه



مرسسسسسسسسسسسی مامان مهربون، ممنونم که اومدی پیشمون
شيما
29 اسفند 91 10:51
رستا جان عزيزم سال نو رو بهتون تبريک ميگم ايشالا سالي پر از برکت و سلامتي و آرامش و سرشار از شادي پيش رو داشته باشيد. ايشالا که هر چه زودتر بتوني با همسرت پيش هم سه تايي زندگي کنيد و زندگي سه نفره تون تو سال جديد پر از عشق و سلامتي. باشه عيدتون مبارککککککککککک


مرسی شیمای همیشه مهربونو نازنینم،
ممنون از این همه لطفت؛*
و دعای قشنگت.....
سال نو تو هم مبارکککککککککککککککککککککک
سحر مامان آرتین
29 اسفند 91 16:00
رستایی چه شوهر خوشتیپی ، ماشا... خیلی به هم میاید،
شب عروسی من و پیمان هم مثل شما بود، فقط با این تفاوت که من حامله نبودم!
ایشالله همیشه خوشبخت باشید، امیدوارم هرچه زودتر شوشوی خوشتیپ برگرده و یه زندگی خوب ۳ نفره رو تجربه کنید
خیلی دوست دارم اجیجم


منم خیلی دوست دارم
آرتین نازم رو ببوسسسسسسسسسسس
دلا و جیم
29 اسفند 91 16:05
واااای رستا جون ، چه شوشوی خوشتیپ و با جذبه ای!!!
ای کاش عکس خودتم میذاشتی خانومی.....
نگارشت هم خیلی زیباست ناناز خانم .
سال خوب و پربرکتی رو واستون آرزو میکنم
مراقب جوجه کوچولو باش!!
امیدوارم همون دخی نازی بشه که میخواید!!


مرسی عزیزمممممم
آرتاااا جوووون
29 اسفند 91 16:08
ای جااااااااااااان
چه زیباااااااااااا
سال نوتون هم مبارککککککککککککککککک!!



سال نو شما هم مبارکککککککککککککککککک!!!!!!!!!!!!!!!
شیدا
29 اسفند 91 20:02
چشمت روشن عزیزم نه بابا،جنسیت کجاست،اگه میدونستم پسره که الان اینجا نبودم بالاخره،من میخوام 4تا بچه بیارم،حداقل یکیش که پسر میشه.... شایدم همین پسره.... خانواده که اینجوری حدس میزنن البته بجز عرفان
مامان عاطفه
1 فروردین 92 14:25
سلام عزیزم.سال نو مبارک.
ای جوون نی نی چگده مامانی و بابایی رو دوست داره که تو عروسیشونم شرکت کرده
راستی عزیزم مگه خونتون کجاس که هتل گرفته بودین؟؟


مرسی عاطفه جون خیلی خوشحال شدم از امدنت ، ما هنوز از خودمون توی ایران خونه نداریم، به خاطر همین هم رفتیم هتل
تارا
1 فروردین 92 22:55
وای وای چقدر خوش گذشته
خوش به حالتون
راستی سال نو شما مبارک




سال نو شما هم مبارک تارا خوشگله!
مامان فتانه
28 فروردین 92 12:30
به به مبارک باشه چه مراسن حنابنودن جالبی دارین...خیلی عکس ها قشنگ بودن